عاشقانه
معشوقه ی من با شاخک های باژگونه اش
با قامت سروگونه اش و انگشتانی که به دستان جذامیان می ماند
مانند مورچه گان بالدار
به وعده گاه عشق مان می خزد
در بلندای برج سیمانی که گیسوان آبله گون خورشید بر بام آن افتاده است پریشان
و رویای دختری گوژپشت در آبگینه ی چشمانش می درخشد سخت
سوار بر سفینه ای دوار به دور از مدار جمجمه ها
از آسمانی که ابرهایش
شبیه روسپیان آبستن در پی کورتاژ خانه های پنهان در ژرفای شب
به قطب دیگر زمین می دوند
و من
در میان هزار آنتن
در تاب معشوقه ی هزار چشم ام
اندُهگین عطر دهان خویش ام...
13 دیماه 43
کویر
هوشنگ ایرانی

زشتی دهشت بخندد
دیدین دان ن ن
بر کمانی نیم سوز کنده لعنت شده
دیدین دان ن ن
دود بر خیزد
دیدین دان ن ن
بمژگانش برش ها نیستی یابند
دیدین دان ن ن
های ..... ای زندان خاکستر
دیدین دان ن ن
به پرواز آی .... آی .... آی
دیدن دان ن ن
دیدین دان ن ن
دیدین دان ن ن
موجی از فریاد
دیدین دان ن ن
بارش دندان
دیدین دان ن ن
لاو آهنگی
دیدین دان ن ن
(پتک ها در کار)
دیدین دان ن ن
بلعد دیده را
دیدین دان ن ن
از درون حلق افعی
دیدین دان ن ن
قیر می بوسد
دیدین دان ن ن
فرار
دیدین دان ن ن
نیزه هائی پایکوبان
دیدین دان ن ن
می رهند
دیدین دان ن ن
قهقهه آغوش بگشاید
دیدین دان ن ن
بظلمت های سرد ... سرد ... سرد
دیدین دان ن ن
دیدین دان ن ن
دیدین دان ن ن
پیچ آغازد
دیدین دان ن ن
بدینسو ... بدانسو ...
دیدین دان ن ن
کاخ عظیم
دیدین دان ن ن
از پی فتد
دیدین دان ن ن
بر فراز
دیدین دان ن ن
سنگ گشته
دیدین دان ن ن
کهکشانی
دیدین دان ن ن
توده ای پلک
دیدین دان ن ن
بهم زنجیر گشته
دیدین دان ن ن
در پی گرداب جاویدان
دیدین دان ن ن
دوند ... دوند ... دوند
دیدین دان ن ن
دیدین دان ن ن
دیدین دان ن ن
شاخ های عاج
دیدین دان ن ن
یک ... یک ...
دیدین دان ن ن
کور گردد
دیدین دان ن ن
قهقهه پا را فراتر بفکند
دیدین دان ن ن
از شکافی کور ناگشته
دیدین دان ن ن
دهانی سر زند
دیدین دان ن ن
خود برگشته
دیدین دان ن ن
خاکستری ها در فرار
دیدین دان ن ن
برج به لب کف
دیدین دان ن ن
کمندها بجهاند
دیدین دان ن ن
از شرر بسته
دیدین دان ن ن
درون پوسته درد
دیدین دان ن ن
بکوبد ... بکوبد ... بکوبد ...
دیدین دان ن ن
دیدین دان ن ن
دیدین دان ن ن